غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
443
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نقاب از چهره بگشاد در كمال وحشت و اقبال رايت جاه و جلال ارتفاع داده روى توجه بجانب تبريز نهاد و بعد از وصول بدان بلدهء فاخره اورنك خلافت و جهانبانى را بوجود خود مزين ساخت و رعايا و مزارعان را بتمهيد قواعد عدالت نويد داده رايت شريعت پرورى برافراخت و فرمان فرمود كه زياده از آنچه بحسب شرع شريف متوجه ارباب دهقنت باشد وزراء ديوانيان يكدنيار و يكمن بار بر هيچ آفريده حواله ندادند و تمامى طوايف انسانى را از تكاليف ديوانى معاف دانسته با خراجات و شلتاقات كسى را نيازارند اما رقم ابطال بر مقرريات ارباب سيورغال كشيد و نشان معافى هيچكس از اصحاب عمايم را بامضا نرسانيد و اينمعنى بر وى مبارك نيامد زيرا كه هم در اوايل اوقات سلطنتش ابيه سلطان و قاسم پرناك باهم متعلق گرديدند و لواء مخالفت و محاربت برافراخته او را هلاك گردانيدند مفصل اين مجمل آنكه چون احمد پادشاه افسر شهريارى بر سر نهاد و حسين بن عليخان كه بمزيد تقرب و شوكت از ساير امرا و اركان ممتاز و مستثنى بود بنابر كينهء ديرينه كه از مظفر بيك پرناك در سينه داشت او را در مؤاخذه كشيد بلكه عرق حياتش را بتيغ تيز منقطع گردانيد و اينخبر بقاسم پرناك كه برادر مظفر بود و در شيراز حكومت ميكرد رسيد خاطر بر آن قرار داد كه بهنگام فرصت رايت مخالفت مرتفع گرداند درين اثنا احمد پادشاه نشان ايالت ولايت كرمان بنام ابيه سلطان رقم زد و ابيه سلطان از آذربايجان بصوب كرمان روانشد و بعد از قطع چند منزل رسل و رسايل نزد قاسم پرناك فرستاد او را بر طلب خون برادر تحريض نموده بين الجانبين قواعد عهد و پيمان بايمان تاكيد يافت آنگاه قاسم پرناك با سپاهى بيباك بابيه سلطان پيوست و احمد پادشاه كيفيت اينحادثه را شنيده با لشكر آذربايجان عنان عزيمت بدفع ايشان منعطف گردانيد در كنير النك اصفهان تلاقى فريقين اتفاق افتاد و غبار معركهء جنك در هيجان آمده زمانه فتنهانگيز ابواب ستيز و خونريز برگشاد سبزهزار كنير النك اصفهان از خون كشتگان رنك لاله نعمانى گرفت و فضاى ميدان نام و ننك از كثرت جيفه از پاى فتادگان با كوه دماوند صفت مساوات پذيرفت بنابر اقتضاء قضا نسيم نصرت و برترى بر پرچم علم ابيه سلطان و قاسم پرناك وزيد و احمد پادشاه كه ششماه سلطنت نموده بود در اثناء كروفر بقتل رسيد و ابيه سلطان چون چنين مهمى بزرك از پيش برد روى توجه بقشلاق بلدهء قم آورد و خطبه و سكه بنام سلطان مراد ولد يعقوب ميرزا كه بعد از قتل برادر خود بايسنقر در پناه شروانشاه اوقات ميگذرانيد مزين ساخته قاصدى جهة طلب او بشروان فرستاد و در قم بارگاهى بتكلف در موضعى مناسب نصب كرده مسندى در پيشگاه نهاد و دستارى بر زبر مسند وضع نموده هرصباح بدستوريكه امراء سلاطين را ملازمت نمايند بدانجا ميرفت و بسرانجام مهام پرداخته شيلان ميكشيد و حال برينمنوال جارى بود تا وقتى كه سلطان مراد بوى ملحق گرديد .